گراو(گراب)، گورستان خاموش و دل گیر
گراو(گراب)، قبرستانی فراموش شده که بیش از 200سال است بسیاری از بزرگان شه کرم درآن به خواب ابدی فرو رفته اند، قبرستانی متروک و فراموش شده که دیگر زائری ندارد، کسی سراغ ساکنان آنرا نمی گیرد، حتی دست ویرانگر طبیعت هم آنرا را رها نکرده و نام بسیاری از آنها را قلم زده است، سال تا سال کسی به دیدارآنها نمی رود، کسی فاتحه ای برای آنها نمی خواند، سنگ قبورشان سیمای کهنگی به خود گرفته است، بیگانه با هیاهوی این زندگی گوشه ای ساکت و خاموش غنوده اند.
مرداد91 به دیدارآنها رفتم، همراه عزیزی که هم اکنون او هم مسافرآن دیار شده است(یادش گرامی)، همه آنها را می شناخت .
دراین قبرستان چیزی که زیاد جلب توجه می کرد، تعداد زیاد زنان نسبت به مردان بود، به طرز معنا داری تعداد زنان از مردان بیشتربود، زنانی که هنوز دارهای قالی آنان روی سنگ قبورشان برپا بود و اگر با گوش دل، گوش می دادی، صدای ضربه های دف(کلکید) آنها را بروی تاروپود قالی هایشان را می شنیدی، هنوز می شد صدای لالایی غم انگیز وبغض گرفته آنها را شنید.
گویا مردان را درسمت غربی این قبرستان و به طرف رودخانه، و زنان را درسمت شرقی، دفن کرده اند احتمالاَدرآن زمان هم خطر رودخانه را تشخیص داده اند و زنان و دختران را دور از خطر و در پشت سر مردان خود دفن کرده اند.
مردگان دراین قبرستان آرام می گیرند و زندگان به خواب غفلت فرومی روند، دست غارتگر و فرصت طلب روزگار از این غفلت زنده ها و ناتوانی مردگان استفاده کرده آرام آرام، ذات ویرانگر خود را نشان می دهد، هرزمستان، طغیان رودخانه به ساکنان این قبرستان هجوم می برد، آب و رانش زمین دست بدست هم داده و کمر همت بر نابودی آنان می بندند، صدای ضجه و شیون زنان و دختران این گورستان را که داد می زند و کمک می خواهند را هم هیچ کسی نمی شنود. نیمه های یک شب سرد زمستانی صدای ناله و شیون و ضجه ساکنان این گورستان به حد علاء می رسد،یک باردیگرجدایی،این بار جدایی مردگان ازهمدیگر،رود محمدزمان فرزند شه کرم را با خود می برد، محمدزمان و آشیانه اش دریک چشم به هم زدن درمیان امواج خروشان کشکان گم می شوند.
گویا جدایی، حکایتی است تمام ناشدنی، گویا دست ازسر مردگان هم برنمی دارد، رود آرام، آرام، آرام می گیرد رخوت و سکوتی سخت بر قبرستان حاکم می شود، چاره چیست؟ چه می توان کرد؟ سرا، سرای عمل نیست.
زمستان بعد شروع می شود، ساکنان اردوگاه گراب خاطره خوبی از زمستان گذشته ندارند، همچنان چشم براه زندگان خود هستند، اما گویا زندگان عمیق تر از مردگان به خواب غفلت فرو رفته اند، زمستان و بازهم جدال مردگان با رودخانه کشکان شروع می شود. رود از هرسمت به آنها حمله می برد، چند تن از فرزندان و نوه های شه کرم و دلفان ها را با خود می برد، حتی به زنان و کودکان هم رحم نمی کند، درآخرین هجوم ویرانگر خودبه جدال هرسی می رود، هرسیی که، حکایت خوبی و مردانگی های او لالایی مادران، و داستان شهامت های او گرما بخش محافل، وافتخار زندگان است. زندگانی که شب های طولانی زمستان در خانه های خود نشسته و با آب و تاب حکایت دلاوری های هرسی خان و برادران او را برای کودکان خود نقل می کنند و به آنها افتخار می کنند اما غافل از آنند که هرسی در جدال با ناملایمان روزگار کم آورده است و درآستانه مغلوب شدن است.
هرسی خان، آخرین امید این اردوگاه را هم آب با خود می برد، گویا بازماندگان این گورستان چنان فریاد می زنند و ناله سر می دهندکه خداوند دلش به حال بی کسی آنها سوخته و از آن پس دست چپاول و طغیان رودخانه را از سرآنها کم می کند، هرسی و بعضی از عزیزان این قبرستان می روند، یک بار از میان زندگان و برای بار آخر ازمیان مردگان به خاطر غفلت زندگان، اما دلگیر و سر خورده از نوه های خود،
علی کرمی کیان(شاه کرمی)
در این وبلاگ اطلاعات جدید و ناگفته ای از تاریخ کهن لرستان - چگنی طایفه شاه کرمی در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت .